شبی کردم سفر زین شهر غربت در خیالاتم
ره سوسوی نوری دور
ره دور افق رفتم .
به دیواری رسیدم بس بلند و تار و بی پایان
در آن دیوار هزاران پنجره از جنس نور دیدم .
نگاهی کردم از آن پنجره شهری نمایان شد
چنان که پرتوی خورشید ز ابر تیره پیدا شد .
ندا کردم که تا شاید
درم بر روی بگشایند
غریبی آشنا بینم
پس از راه دراز اینک
ز دوشم بار برگیرند .
کسی آمد
سلامم داد و گفت :
ای یار دیرینه !!!
ز ره گم گشته ای یا اینکه یاد آورده ای از عهد دیرینه ؟!!
به او گفتم :
رهم بنما
به شهرت میهمانم کن
که گر با تو مرا عهدیست
وفا کردم ، وفایی کن .
ورای تیره دیوار
اینچنین شهری به شب آکنده از انوار!
ز چهره مردمش گویی چو آیینه
به سینه قلبهای نقره ای پاک از زنگار هر کینه
همه مرد و زن ، از پیر و جوان ، کودک
چو خورشید گرم و نورانی
تو گویی هر تنی باشد ز خورشید پاره ای کوچک
کلامشان چو مرغ ار آشیان دل چو برمی خواست
فضا آکنده از نغمه
به هر دل می نشست مرغک ، چنان که لانه اش آنجاست .
سوالی از غریب آشنا کردم
که چون بشناختیم ؟
از چه خطابم می کنی "ای یار دیرینه "؟!!!
نمی آید مرا خاطر
کجا روزی تو را دیدم ؟
به لبخندی بگفت:
بردی ز خاطر آن زمان دور؟!!
سفر کردی ز شهر ما
چه شد برگشته ای اکنون به شهر خود
به شهر نور؟!!
کجا رفتی؟
چه دیدی؟
ارمغان این سفر بر ما چه آوردی؟
چرا زانجا سفر کردی؟
چرا سیر و سفر داری؟
به دنبال چه می گردی؟
میان خاطراتم یک به یک آن روز را دنبال می کردم
چه وقت زین جا سفر کردم ؟
چرا رفتم ؟
به دنبال چه می گردم ؟
صدای مرغ خوش خوان سحر ناگه
خیالاتم برآشفت
وز دیده محو گشت آن شهر رویایی!!!
به پایان آمد آن شب
در پی آن باز فردایی.
ازآن روز تا به این فردا و فرداهای بعد از این
سوالی مانده در یادم
که آیا من زمانی ساکن "شهر خدا" بودم ؟
چرا زانجا سفر کردم ؟
شود روزی روم زینجا ،
به شهر خویش بازگردم .!!!







